دوستـــــــــــــــــان قـدیـمــــــی

خاطره ها ، داستان ها ، شعرها و دل نوشته ها و...
 
الرئيسيةالرئيسية  اليوميةاليومية  پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول  جستجوجستجو  ثبت نامثبت نام  ورودورود  
ورود
نام كاربر:
كلمه رمز:
ورود اتوماتيك در بازديدهاي بعدي: 
:: كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟
المواضيع الأخيرة
» با آخر اسم من اسم بنویس !!
الإثنين أكتوبر 04, 2010 4:49 pm من طرف هستی

» چگونه در ياهو مسنجر با هك مقابله كنيم؟
السبت أكتوبر 02, 2010 10:52 am من طرف دختر خورشید

» با شروع کار این آموزش موافقید؟
السبت أكتوبر 02, 2010 10:49 am من طرف دختر خورشید

» در این دنیا
السبت أكتوبر 02, 2010 10:45 am من طرف دختر خورشید

» شب شعر دوستان قدیمی
الخميس سبتمبر 30, 2010 11:10 am من طرف هستی

» Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ♥♥ جواب قبلی رو بده از بعدی سوال کن♥♥Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
الخميس سبتمبر 30, 2010 11:05 am من طرف هستی

» Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ♥♥ نسبت به قبلی چه حسی داری؟ ♥♥Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
الخميس سبتمبر 30, 2010 6:49 am من طرف MAHMOOD

» چه کار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الخميس سبتمبر 30, 2010 6:36 am من طرف MAHMOOD

» داستان بنویس ... آیندتو بساز
الخميس سبتمبر 30, 2010 6:32 am من طرف MAHMOOD

أكتوبر 2017
الإثنينالثلاثاءالأربعاءالخميسالجمعةالسبتالأحد
      1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031     
اليوميةاليومية
كساني كه Online هستند
در مجموع 1 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 1 مهمان

هيچ كدام

بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 13 و در تاريخ الجمعة أغسطس 02, 2013 10:44 am بوده است.
جستجو
 
 

نتائج البحث
 
Rechercher بحث متقدم

شاطر | 
 

 خدایا کمکم کن....

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
erf@n

avatar

تعداد پستها : 19
تاریخ عضویت : 2009-11-13

پستعنوان: خدایا کمکم کن....   الإثنين نوفمبر 16, 2009 6:07 am

داستان زير در مورد کوهنورديست که مي خواست از بلند ترين کوه ها بالا برود..پس از سالها تلاش و اماده سازي ماجراي خود را اغاز کرد ولي از انجا که افتخار اين کار را تنها براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از کوه بالا رود.. او سفرش را وقتي آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاريکي ميرفت. ولي قهرمان ما به جاي انکه چادر بزند و شب را در چادر به روز برساند به صعودش ادامه داد تا اينکه هوا کاملا تاريک شد. بجز تاريکي چيزي ديده نمي شد..سياهي تاريکي همه جا را پوشانده بود و مرد نمي توانست جايي را ببيند حتي ماه و ستاره ها نيز پشت انبوهي از ابر پنهان شده بود. کوه نورد همان طور و در همه تاريکي بالا مي رفت. چيزي به فتح قله نمانده بود ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام تر به پايين سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در ان لحظات سرشاز از ترس و هراس تمامي خاطرات بد و خوب زندگي اش ....
به اين فکر مي کرد چقدر به مرگ نزديک است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و درر ميان زمين و هوا مانده است..حلقه شدن طناب به دور کمرش مانع از سقوط کاملش شده بود در آن لحظات سنگين سکوت چاره اي جز فرياد زدن نداشت...

خدايا کمکم کن... خداياناگهان صدايي از دل اسمان پاسخ داد... از من چه مي خواهي؟؟
نجاتم بده ندا امد ..واقعا فکر مي کني مي توانم نجادت بدهم
البته تو تنها کسي هستي که مي توني نجاتم بدهي
صدا گفت : پس طناب دور کمرت را ببر!!!يک لحظه سکوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و ان را رها نکند.روز بعد گروه نجات جسد منجمد شده يک کوه نورد را پيدا کردند که به طناب دور کمرش حلقه شده بود...در حالي که تنها يه متر از زمين فاصله داشت...
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://www.shzboy.blogfa.com
mehrara



تعداد پستها : 2
تاریخ عضویت : 2009-11-18

پستعنوان: مهرارا   الإثنين نوفمبر 23, 2009 4:35 am

سلام درسته وقتی توکلمون به خدا باشه باید هرچی که خدا میگه رو قبول کنیم
توکل محض داشته باشیم
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://sadat1129.blogfa.com
 
خدایا کمکم کن....
مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
دوستـــــــــــــــــان قـدیـمــــــی :: انجمن داستان :: داستان های عبرت آموز-
پرش به: